اخرین نقطه!...
هر بارمرا میدید ٬ ساعت ها گریه میکرد ! اخرین بار که به سرا غم امد ٬ دیوانه وار میخندید ! وقتی حالت استفهام را در نگاه مندید ٬ با طعنه گفت :تعجب مکن که چرا میخندم٬ من دیگر ان زن سابق نیستم ! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی ٬ ومن های های گریستم !..
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سر گردان در گوشه چشمش لنگر انداخت ؟ با طعنه گفتم:
بنا بود گریه نکنی . پس این قطره اشک چیست ؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفان گفت :
این ؟ این قطره ٬ اشک نیست ! نقطه است ! میفهمی ؟ ( نقطه) ! این اخرین نقطه ایست که با اخرین فصل کتاب ایمانم ! به عشق مردان گذاشتم ! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم!..
جز... به یکپارچه گیشان در نامردی !...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 13:55  توسط امیر مسعود
|