THE END
سلام دوستان
این اخرین پست منه (البته تا بعد از امتحان ها) به امید دیدار
دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوت گاه من
کس خبر کی بابد از ویرانه ام
با ردرون سوخته دارم سخن
کی به پایان میرسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاوزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکنده ام در اب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوار ها طرح شکست
کس دیگر رنگی در این سامان ندید
چشم میدوزد خیال روز وشب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بکسسته ام
گر ه می سوزد از این اتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا میکشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود میخیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:18  توسط امیر مسعود
|
