گفت و گو
از چه تاگشته بدینسان کمرت!؟
مادرت زاد با این صورت زشت؟..
یاکه ارثی است تو را از پدرت !؟
ناله سرداد : که فرزند .. مپرس
سرگذشت من افسانه پرست
اسمان داند و دستم که چه سان
کمرم تا شد و تاخورده شکست !
هرچه بدیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسمت دیدم ..
فقر و بد بختی خود در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم !
تن من یخ زده در قبر سکوت !
دلم اتش زده از سوزش تب !
همه شب تا به سحر لخت و ملول
اسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات به من لج کردند..
تاکه چاره بجویم ززمین:
کمرم را به زمین کج کردند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:30  توسط امیر مسعود
|